گاهی سالها و روزها و ساعتها زمان لازم است برای باور آنچه تو را تا آخر راه سر پا نگه می دارد... گاهی باید آدم آدم بیاید و برود تا شاید آنچه از انسانیت خوانده ای تعبیر شود... گاهی باید از نوجوانی به جوانی برسی و حتی از آن هم بگذری و از خودت بپرسی آن "دوست داشتن" کجای این دنیا بر زبانها جاری می شود که عین حقیقت باشد؟! براستی حقیقت کجاست؟! اینکه آدمها حساب و کتابت کنند و تو از خود بپرسی اینها به حقیقت نزدیکترند یا افسانه های مادربزرگ؟! بیا... با من بیا تا بگویمت چقدر نامردمی را باید ببینی تا قدرت تشخیص بیابی و از فاصله ها بوی انسانیت را لمس کنی... باید ببینی کسانی را که گروهی عاشق میشوند.. مردمانی که تو را برای آنچه که خودت در رقم زدنش بی گناه ترینی سرزنش میکنند و گاهی با زبان دوست داشتن، تو را رها می کنند... و چقدر باید از این نوع "بدل" ببینی تا بفهمی حقیقت آن باوریست که با خودت داری حتی در عین ناباوری دیگران...

اشک رازیست...

لبخند رازیست...

عشق رازیست...

و من از اشک به لبخند رسیدم و از لبخند به عشق...

 

آغاز دهمین سال نوشتنم در اینجاست و من حرفهایم از اینجا به بعد از جنس دیگریست بی شک...

/ 0 نظر / 27 بازدید